خاطرات دشمن شماره يك صهيونيستها (1)
احمد جبريل توانست ده ها عمليات ويژه و دردناك را عليه صهيونيست ها انجام دهد و در اين عمليات ها ، از مدرنترين روش ها ، وسايل و تاكتيك هاي نظامي بهره ببرد .اسرائيلي ها همچنان «احمد جبريل» را دشمن شماره يك خود مي خوانند
احمد جبريل در سال 1938 در روستاي «يازور» در فلسطين ، از پدري فلسطيني و مادري سوري متولد شد . او همراه خانواده اش به سال 1948 مجبور به ترك فلسطين و هجرت به سوريه شدند . سوريه محل زندگي دايي هاي احمد بود كه از مهمترين و سر شناسترين آنها مي توان به «صبري العسلي» نخست وزير سابق سوريه اشاره كرد .او توانست خانواده احمد جبريل را به تابعيت سوريه درآورد، درحاليكه آن ها از تابعيت فلسطيني نيز برخوردار بودند .
احمد جبريل پس در نوجواني تصميم گرفت وارد مبارزان نظامي شود ، زيرا معتقد بود كه پرداختن به اين فعاليت ها ، راهي اساسي در آزاد سازي سرزمينش « فلسطين» از چنگال اشغالگران اسرائيلي به شمار مي رود. او براي رسيدن به اين هدف يعني آزاد سازي فلسطين راهي كشور مصر شد و به سال 1956 به دانشكده افسري اين كشور پيوست و در سال 1959 فارغ التحصيل شد .احمد جبرئيل بارديگر به سوريه بازگشت و به عنوان افسر ارتش سوريه مشغول به كار شد. با اين اوصاف او در ميان رهبران گروه هاي فلسطيني تنها كسي است كه فارغ التحصيل يك دانشكده نظامي است و از همان ابتدا فعاليت هاي نظامي را به عنوان شغل و پيشه خود انتخاب كرده است .
«احمد جبريل» در سال 1959 «جبهه آزاديبخش فلسطين» را تأسيس كرد و فعاليتش را در صفوف فلسطيني هاي پناهنده به سوريه به شكل مخفيانه دنبال كرد. او در اثر اختلافاتي كه با ژنرال «امين الحافظ» داشت ، در سال 1963 از ارتش سوريه اخراج شد .او پس از اخراج از ارتش سوريه ، وقتش را صرف رهبري و سازماندهي «جبهه آزاديبخش فلسطين» نمود و در سال 1965 توانست يك سازمان نظامي كار آزموده و قدرتمند را تربيت كند. درست در همين سال يعني در تاريخ 1965 جنبش فتح فعاليت خود را آغاز نمود و احمد جبريل هم پيماني و اتحاد خود را با اين جنبش اعلام كرد . ولي بعد از شش ماه بر اثر اختلاف با ياسر عرفات ، اين هم پيماني را به پايان رسيد. بعد از شكست ژوئن 1967 (جنگ شش روزه) بود كه احمد جبريل از همه گروه ها ي فلسطيني خواست كه تحت يك جبهه واحد با هم متحد و هم پيمان شوند . بعضي از اين گروهها به دعوت او لبيك گفتند كه از آن جمله مي توان به «جنبش ملي گرايان عرب » به رهبري «جرج حبش» اشاره كرد . سرانجام اين ائتلاف ، تاسيس «جبهه خلق براي آزادي فلسطين» بود اما اين جبهه در اكتبر 1968 منحل شد . جرج حبش و احمد جبريل نام «جبهه خلق براي آزادي فلسطين» را براي خود حفظ كردند ولي بعد از چندي احمد جبريل عنوان «فرماندهي كل » را به آن افزود و از آن پس سازمان نظامي تحت فرماندهي وي به «جبهه خلق براي آزادي فلسطين - فرماندهي كل» اشتهار يافت.
شخصيت نظامي احمد جبريل نقش مهمي را در ساختار «جبهه خلق براي آزادي فلسطين - فرماندهي كل» و عمليات خاص نظامي آن ، ايفا كرد. او توانست ده ها عمليات ويژه و دردناك را عليه صهيونيست ها انجام دهد و در اين عمليات ها ، از مدرنترين روش ها ، وسايل و تاكتيك هاي نظامي بهره ببرد . در يكي از مهمترين عمليات اين سازمان به تاريخ بيست و پنجم نوامبر 1987 يك پادگان نيروهاي ويژه اسرائيل را با هواپيما هاي ( گلايدر ) مورد هجوم قرار قرار گرفت . يكي ديگر از مبارزات احمد جبريل اين بود كه اسيرگيري از ارتش اسراييل و تبادل آن ها با اسراي فلسطيني بود. در يك نمونه از اين قبيل عمليات(ماجراي «النورس») احمد جبريل 79 اسير فلسطيني را آزاد كرد و در نمونه اي ديگر (ماجراي«الجليل») كه در سال 1985 رخ داد و به نوبه خود بزرگترين رويداد در تاريخ مناقشه اعراب و اسرائيل به شمار مي رود ، سه سرباز اسرائيلي با 1150 اسير فلسطيني معاوضه شدند ، كه بيشتر اسراي فلسطيني از مفتيان و رؤساي سر شناس فلسطين بودند كه در رأس آنها مي توان به «شيخ احمد ياسين » مؤسس جنبش حماس اشاره كرد . اسرائيلي ها همچنان «احمد جبريل» را دشمن درجه يك خود مي خوانند ، به طوريكه در گذشته ، بارها تلاش كرده اند كه او را ربوده يا ترور كنند ، ولي همه اين تلاش ها با شكست روبه رو شده است . با اين حال «موساد» توانست در تاريخ بيست مي 2002 - پسر بزرگ او يعني «جهاد» را ترور كند. «جهاد» شاخه نظامي «جبهه خلق براي آزادي فلسطين - فرماندهي كل» را رهبري مي كرد. او نيز مانند پدرش ،بعد از فراگرفتن دروس نظامي ، به مبارزه مشغول شد .
علي رغم آن كه ياسر عرفات ، هم رزم احمد جبريل ، در نهايت به انعقاد قرارداد صلح با اسرائيلي ها تن داد و بسياري از رهبران گروه هاي فلسطيني نيز راه او را در پيش گرفتند اما احمد جبريل دست از مبارزه نظامي برنداشت و آن را تنها راه آزاد سازي فلسطين دانسته و مي داند.
*احمد منصور: جناب احمد جبريل سلام عليكم .مايلم ابتدا در مورد روستاي خود «يازور» صحبت كنيد و اين كه چگونه در آنجا بزرگ شديد.به نظر مي آيد كتاب ها و منابع اسرائيلي توضيحات زيادي را در مورد دوران كودكي تان ارائه نكرده اند . از جمله اين كتاب ها مي توان به كتاب «جبريل في مواجهة اسرائيل » اثر «صموئل كاتز» اشاره كرد كه آن را به كمك اطلاعات ارتش اسرائيل تأليف كرد .
*احمد جبريل : سلام عليكم، من در روستاي «يازور » واقع در سه كيلو متري «يافا » به دنيا آمدم . پدرم فلسطيني و مادر بزرگم ( مادر مادرم ) سوري الأصل از نژاد «چركس » مي باشند. من تنها پسر خانواده مي باشم ، پنج خواهر دارم ، متأهل و صاحب هشت فرزند ، چهار پسر و چهار دختر هستم. فرزندارشدم «جهاد » نام داشت. همانطور كه مي دانيد ، او دو سال پيش در بيروت توسط موساد اسرائيل كشته شد .
*احمد منصور :با اين حساب شما فرزند مورد علاقه و در دانه خانواده بوديد .
*احمد جبريل : هنگامي كه داستان زندگي ام را تعريف كنم مي بينيد كه اين موضوع كاملاً بر عكس است ، روستاي «يازور» روستايي است كه من تا سن ده سالگي در آنجا زندگي كردم .
*احمد منصور : شما دوران كودكيتان را به ياد داريد ؟
*احمد جبريل : همه مردم چيزهايي از ده سال اول زندگي خود را به ياد دارند ، تازه قوه ادراك انسان از سن شش سالگي به بعد افزايش هم مي يابد .
*احمد منصور : چه خاطراتي را در سن شش سالگي به ياد داريد ؟
*احمد جبريل : به خوبي به ياد دارم كه استعمار بريتانيا غافلگيرانه وارد روستايمان شد ، آنها براي دستيابي به اسلحه و مهمات ، روستايمان را به شكل بسيار وحشيانه اي تفتيش و بازرسي كردند . به اين ترتيب كه مردم را در يكجا جمع مي كردند و بعد به تفتيش و بازرسي خانه ها مي پرداختند .
*احمد منصور : چه چيزي روي شما تأثير گذاشت ؟
*احمد جبريل : بريتانيا فلسطين را تحت قيوميت خود قرار داده بود . يهوديان در مستعمرات خويش زير گوش انگليسي ها آموزش نظامي مي ديدند و صداي انفجار و تيراندازي هايشان آشكارا به گوش مي رسيد. من خوب احساس مي كردم كه استعمار بريتانيا در اين مسئله از اسرائيلي ها حمايت مي كند .
*احمد منصور : شما در چه سني از كودكي متوجه اين در گيري ها شديد و خود را جزئي از اين در گيريها به حساب آورديد ؟
*احمد جبرئيل: من از زماني كه به شعور و درك كافي رسيدم اين مسائل را به عينه مشاهده نمودم .
*احمد منصور : آيا شما تا پيش از التهابات دهه چهل ميلادي با يهودي ها تعامل دوستانه اي داشتيد ؟
*احمد جبريل : ما هيچ ارتباط و تعاملي با آنها نداشتيم ، بلكه با هم دشمن بوديم . خودروهاي «هاگانا» كه هسته اصلي ارتش اسرائيل بودند با حالت تحريك آميزي از مقابل چشمانمان رژه مي رفتند. من به خوبي اين صحنه ها را به ياد دارم ،به خصوص هنگامي كه نزديك ده سال داشتم مي ديدم كه اسرائيلي ها به روستايمان«يازور» حمله مي كردند و شبانه به طور مداوم آنجا را بمباران مي كردند. خانه ما بين «يازور» و «يافا» قرار داشت .در يكي از شب ها كه بمباران شدت گرفت ، ، پدرم وقتي اين وضعيت را ديد يكي از پسر عمو هايش را به نزد ما فرستاد تا ما را مخفيانه از ميان باغ ها به وسط روستاي «يازور» ببرد ، در ميان راه آنقدر بمباران شديد شد كه من ، مادرم ، خواهران و مادر بزرگم مدتي را دمر روي زمين افتاديم تا اينكه از شدت آتش كاسته شد و به حركت خود ادامه داديم . صد متري كه همراه مادرمان پياده روي كرديم ، ناگهان يادم آمد كه به خاطر شدت بمباران و ترس زياد ،خواهر كوچكم « أميره» را در خانه جا گذاشتيم. دوباره دويست متر به عقب بازگشتيم تا خواهرمان را با خود به روستاي «يازور» ببريم . وقتي به روستا رسيديم ، درب تك تك خانه ها را زديم تا ما را راه دهند اماني پيدا كنيم ، در مقابل جوانان آن منطقه را مي ديديم كه هر روز در كمين اسرائيلي ها و يهودياني كه ازآنجا مي گذشتند مي نشستند ، زيرا آن منطقه يك منطقه حساس به شمار مي رفت و رفت وآمد اسرائيلي ها و يهوديان درآنجا بسيار صورت مي گرفت .
*احمد منصور : همه اين وقايع قبل از سال 1948 اتفاق افتاد ؟
*احمد جبريل : بله .
*احمد منصور :شما درآن موقع كودك بوديد ، اين صحنه ها چه تأثيري بر شما داشت ؟
*احمد جبريل : ترس و وحشت همه وجودمان را فرا گرفته بود ، و هميشه در اين فكر بوديم كه با وجود شرايط موجود چگونه مي توانيم به زندگي ادامه دهيم و در مقابل اين ظلم و ستم چه كنيم.
*احمد منصور : آيا احساس مي كرديد كه يك آينده ناامن پيش رو داريد ؟
*احمد جبريل : قطعاً همين طور است ، ما هميشه در حال انتقال از مكاني به مكان ديگر بوديم و اوضاع و شرايطمان غير قابل تحمل بود ، با اين وضعيت ، كميته عالي عربي كه رهبري اين مبارزات را بر عهده داشت ، از مردم«يازور» و«سلمه» خواست تا زنان وكودكان را به جاي دور و امني ببرند ، ولي مردها در كنار ما بمانند و به مبارزه ادامه دهند . من وخانواده ام چند راه بيشتر نداشتيم ؛ يا بايد به غزه مي رفتيم ، يا رمله يا اللد و يا اينكه به سوريه .در نهايت با اصرار دايي هايم ، تصميم گرفتيم به سوريه برويم . به فرودگاه «اللد» رفتيم و با هواپيما عازم فرودگاه بيروت و از آن جه راهي دمشق شديم .
*احمد منصور : به سوريه رفتيد و در «قنيطره» نزد دايي هايتان ساكن شديد .
*احمد جبريل : ما همراه دايي هايمان مدتي را در دمشق مانديم و سپس از آنجا به «القنيطره» رفتيم . در آنجا پدر بزرگم (پدر مادرم) كه دكتر بود زندگي مي كرد ، و چند سالي را در آنجا زندگي كرديم .«قنيطره» خط مقدم رويارويي با اسرائيل بود .
*احمد منصور : شما در سال 1956 توانستيد دوره دبيرستان را به پايان برسانيد ، چه عاملي باعث شد كه شما براي ادامه تحصيل به دانشكده نظامي مصر برويد ، در حالي كه راههاي ديگري براي ادامه تحصيل وجود داشت و در ضمن شما تنها پسر خانواده و دردانه آنها بوديد ؟
*احمد جبريل : در حقيقت من از خودم مي پرسيدم كه چرا اين راه را انتخاب كرده ام ؟ چرا دكتر ، مهندس ، هنرمند و يا تاجر نشوم در حالي كه همه چيز فراهم است ؟ من حتي با خود مي گفتم كه راهي را كه انتخاب كرده ام بسيار سخت ودشوار است ، با صراحت بگويم من براي ورود به دانشكده نظامي «مصر« دلايل زيادي داشتم ، اولاً اينكه يك جو سياسي در خانواده دايي ام حاكم بود ، همه در مورد مسائل و تعهدات سياسي صحبت مي كردند ...
*احمد منصور : از دايي هايتان برايمان بگوئيد .
*احمد جبريل : يكي از آنها به نام «شكري العسلي» در ششم «مي» توسط «جمال پاشا »(فرمانده قواي عثماني در شام) اعدام شد و خانواده اش به «آناضول» تبعيد شدند و چند سالي را در آنجا سپري كردند. بسياري از دايي هايم نيز در جريان مبارزه عليه فرانسوي ها شهيد شدند. همانطور كه مي دانيد در آن زمان سوريه تحت قيوميت فرانسه قرار داشت ، يكي ديگر از دايي هايم در آن زمان به نام «صبري العسلي » ، نخست وزرير سابق سوريه ، بارها زنداني شد ، و پس از آزادي ، رياست حزب حاكم سوريه يعني حزب ملي را بر عهده گرفت ، و بعد از اتحاد سوريه و مصر معاون «جمال عبدالناصر» شد .
*احمد منصور : به سال 1956 بر مي گرديم .شما در خانواده اي به دنيا آمديد كه به مسائل سياسي و عمومي توجه زيادي مي كردند و چنان بود كه سياستمداراني مانند «جميل مردم» و «لطفي الحفار» به خانه شما تردد داشتند .
*احمد جبريل : بله همينطور است كه شما مي فرمائيد ، خانه ما محل رفت و آمد سياستمداران برجسته كشور بود ، حتي وقتي كه ما در قنيطره بوديم ، خواهر بزرگم با يك افسر ارتش سوريه به نام «علي بوشناق » كه اصل و نسب فلسطيني داشت ازدواج كرد .
*احمد منصور : او به همراه شما يكي از مؤسسين«جبهه خلق براي آزادي فلسطين» بود .
*احمد جبريل : بله ، او يكي از مؤسسين «جبهه خلق براي آزادي فلسطين » به شمار مي رود و اهل «نابلس » فلسطين بود كه ترك تحصيل كرد و به «ارتش آزادي بخش فلسطين» پيوست . سپس همراه با پنجاه نفر از همرزمان خود وارد ارتش سوريه شد. آنها در ارتش سوريه گروهي را تشكيل دادند و خط مقدم «بانياس-الحمي» را تحويل گرفتند . در آن زمان من چهارده سال داشتم و همراه «علي بوشناق» از مناطقي مانند «دشت الحوله» و شهر «طبريه» ديدن كرديم ، و حتي در درياي طبريه به صيد ماهي مي پرداختيم. در اين مناطق درگيري هاي زياد وبي وقفه اي بين ارتش سوريه و اسرائيل انجام مي شد .
*احمد منصور : آيا شما در ابتدا مايل به تحصيل در دانشكده نظامي بوديد يا اينكه به تحصيل در رشته هاي ديگري چون پزشكي يا مهندسي و هر رشته ديگري فكر مي كرديد ؟ نظر خانواده تان در اين مورد چگونه بود ؟
*احمد جبريل : راستش من جزء شاگردان ممتاز دبيرستان بودم و وقتي كه اين دوره را به پايان رساندم ، توانايي ادامه تحصيل در هر رشته دانشگاهي را داشتم . خانواده ام دوست داشتند من در رشته پزشكي ادامه تحصيل بدهم تا به اين طريق مانند پدر بزرگم در اين رشته موفق شوم ، ولي من با آنها موافق نبودم ، و براي خودم دلايلي هم داشتم كه نمي خواستم آنها از آن مطلع شوند ...
*احمد منصور : آيا كسي را از اين موضوع مطلع كرديد يا اين كه آن را به عنوان يك راز نزد خود نگه داشتيد ؟
*احمد جبريل : ابداً كسي را در جريان آن قرار ندادم ، به خانواده ام گفتم: ده سال پزشكي بخوانم كه چه بشود ؟!
*احمد منصور : حتي به همسرتان هم نگفتيد ؟
*احمد جبريل : اصلا و ابداً .
*احمد منصور : يعني تصميم شما براي تحصيل در دانشكده نظامي يك تصمصم سرّي بود و كسي را از آن مطلع نساختيد.
*احمد جبريل : بله ، ولي آن را به طور كامل براي شما تعريف مي كنم . من نمي خواستم در رشته پزشكي دانشگاه سوريه ادمه تحصيل بدهم ، به اين ترتيب خانواده ام تصميم گرفتند براي ادامه تحصيل ، مرا به بيروت بفرستند. آنها با «قابيل البستاني» صاحب شركت«كات» كه يك مرد ثروتمند لبناني بود ، رابطه خوبي داشتند . او دانش آموزان ممتاز را براي تحصيل در رشته مهندسي به دانشگاه آمريكايي بيروت مي برد و پس از فراغت از تحصيل آنها را وارد شركت خود مي كرد . در واقع آنها بورسيه اين دانشگاه را براي من فراهم كرده بودند . خانواده ام چمدانم را بستند تا مرا به بيروت بفرستند ، اما من مخفيانه در معاينات پزشكي دانشكده نظامي - هوايي سوريه شركت كردم . خانواده ام هرگز از اين موضوع مطلع نشدند . پس از چندي در معاينات پزشكي اين دانشكده قبول شدم ، در آن زمان سرهنگ دوم «امين الحافظ» (رييس جمهور سوريه) ، رياست كميته معاينات پزشكي را بر عهده داشت .
*احمد منصور : عكس العمل رئيس جمهور سوريه نسبت به شما چگونه بود ؟
*احمد جبريل : من به خاطر گزارش هاي پزشكي و برخورداري از معلومات تاريخي ، سياسي و جغرافيايي مورد توجه رئيس جمهور و كميته معاينات قرار گرفتم ، اما در ابن ميان يك مانع پيش رو داشتم ؛ و آن اينكه با خود مي گفتم : اگر وارد دانشكده نظامي«حمص» در سوريه شوم ، مادرم متوجه خواهد شد و از دايي ام «صبري العسلي» خواهد خواست كه مرا از اين دانشكده خارج كند ، زيرا از يك طرف به اعتقاد مادرم من به درد نظام نمي خورم و از طرف ديگر دردانه والدينم هستم و همچنين دايي ام «صبري العسلي» مي توانست به راحتي با وزير دفاع سوريه تماس بگيرد و باعث انفصال من از دانشكده شود . اين مشكل اساسي من بود كه خواب را از چشمانم گرفته و خسته ام كرده بود . البته من در امتحانات اين دانشكده قبول شده بودم ولي هنوز مرا استخدام نكرده بودند . يك روز با دوستم «محمد خيرالدهان)» كه كارش نقاشي ساختمان بود ، به بيمارستان نظامي «المزه» جايي كه بخش كميته معاينات در آنجا قرار داشت رفته بوديم ، در آنجا سرهنگ دوم «جودت عدي» ، پزشك معتبر بخش معاينات را ديديم ، ولي من او را نمي شناختم ؛ به من گفت: مگر تو داوطلب نيستي ! چرا وارد دانشكده نمي شوي ، تو انسان موفقي هستي ، با وجود اينكه كارهايت تمام شده لازم است به اين دانشكده بپيوندي ، من ساكت شدم ، او دوباره به من گفت : دو ماه است كه ما را عذاب مي دهي ، ما از تو گزينش هاي مختلفي مانند پزشكي و فرهنگي به عمل آورديم ولي تو الان مرددي كه وارد دانشگاه شوي ؛ دوستم كه از حال و روز من خبر داشت به من گفت : قضيه را براي جناب سرهنگ تعريف كن و من هم به ايشان گفتم : من علاقه زيادي به اين دانشكده دارم ولي با ورود به اين دانشكده با مخالفت پدر و مادرم روبرو مي شوم و مي ترسم ...
*احمد منصور : تا آن زمان خانواده ات را در جريان اين موضوع قرار ندادي ؟
*احمد جبريل : نه ، جناب سرهنگ «جودت عدي» به من گفت : يك گروه تحصيلي عازم دانشكده نظامي مصر هستند ، اين گروه را كشورهاي عربي مانند مصر ، عربستان ، يمن ، سوريه و ... با مشاركت هم و طي جلساتي ترتيب داده اند ؛ به من گفت : آيا همراه آنها مي روي ؟ اگر به آنجا بروي ، ديگر دست صبري العسلي به تو نمي رسد ، چون قاهره از سوريه قرار دور است .گفتم : موافقم ، گفت : منتظر باش ...
*احمد منصور : تصميمت را گرفته بودي ؟
* احمد جبريل : فوراً با پيشنهاد دكتر «جودت عدي» موافقت كردم ، او به من گفت : با توجه به اينكه تعداد گروه اعزامي محدود است ولي ما كميته را راضي مي كنيم كه با آن ها بروي ، به من گفت : اينجا منتظر باش ، من ودوستم دو ساعت در باغ بيمارستان منتظر مانديم .
*احمد منصور : آيا پيش شرط اين گروه اعزامي اين بود كه شما مي بايست به ارتش سوريه بپيونديد ؟
*احمد جبريل : نه ، همه اين كارها در عرض يكماه انجام شد ، بعد از دو ساعت انتظار دكتر «جودت عدي» برگشت و به من گفت : كارهايت را انجام بده و آماده سفر شو ، تو از الان جزء گروه اعزامي به مصر هستي ... همانطور كه مستحضريد من به كمك دايي ام «صبري العسلي» تابعيت سوري گرفته بودم ،بنابراين هنگامي كه وارد گروه اعزامي به مصر شدم ، آنها فكر مي كردند كه من اهل سوريه ام نه فلسطين . در حقيقت پيوستن به اين گروه و رفتن به مصر يك سعادت بزرگ براي من به حساب مي آمد . بعد از اينكه رفتنم به مصر قطعي شد ، به خانه رفتم و مخفيانه لباس هايم را به نزد رفيقم بردم ، بعد به ستاد مشترك رفتم تا اقدامات لازم براي اعزام انجام دهند و از آنجا به فرودگاه «المزه» دمشق رفتم. با خود مي گفتم : براي خانواده ام نامه اي بنويسم و از آنها عذر خواهي كنم و به آنها بگويم آرمان هاي من با آنچه كه شما مي خواهيد فرق مي كند ، ولي در آخر از نوشتن نامه منصرف شدم و تصميم گرفتم نيم ساعت قبل از حركت با آن ها تماس بگيرم وعذر خواهي كنم .
*احمد منصور : فقط خودتان از اين موضوع خبر داشتيد ؟
*احمد جبريل : فقط من و رفيقم اين موضوع را مي دانستيم ؛ به هر حال طبق تصميم قبلي نيم ساعت قبل از پرواز با مادرم تلفني صحبت كردم وگفتم : دوست داري با من خداحافظي كني ؟ گفت : مگر الان كجايي؟ گفتم : فرودگاه المزه ، گفت : كجا مي روي ؟ گفتم : براي ورود به دانشگاه نظامي مصر عازم آنجا هستم . اويشان هم به سرعت همراه دايي كوچكم ، خود را به فرودگاه رساند . وقتي مرا ديد شروع به گريه كرد و با اين كار مي خواست دلم را به رحم آورده و ازتصميمم منصرف كند ، ولي مقاومت كردم .پس از دقايقي با او خداحافظي كردم و با هواپيما راهي مصر شدم .
*احمد منصور : شايد شما از ميان رهبران گروههاي فلسطيني ، اولين كسي بوديد كه دروس نظامي را فرا گرفتيد و به عنوان يك افسر نظامي قصد داشتيد، مسئله فلسطين را با توجه به اطلاعات و معلومات نظاميتان مورد بررسي قرار دهيد، نه به روشي كه ديگران در پيش گرفته بودند؛ شما در اين راه تصميم گرفته بوديد با رسانه هاي خبري و دوربين هاي تلويزيوني ، مصاحبه اي انجام ندهيد وبه دور از آنها به فعاليت هايتان ادامه دهيد ، به اين طريق تا حدود سال 1978 كسي شما را نمي شناخت وحتي عكستان را هم نديده بود . به هر حال بحث ما تا جايي پيش رفته بود كه شما وارد دانشكده نظامي مصر شده بوديد ، چه كساني در اين دوره ، يعني از سال 1956 تا سال 1959 كه فارغ التحصيل شديد همراه شما بودند ؟
*احمد جبريل : از جمله كساني كه همراه من بودند مي توانم به مدير دانشكده ، سرتيپ «محمد فوزي» كه بعداً وزير دفاع شد ، پيش كسوت معلمان «جمال حماد معروف» كه در اين دوره به عنوان افسر مشغول كار بود ، اشاره كنم . همچنين من در طي تحصيل در اين دانشكده به دنبال افراد فلسطيني مي گشتم ، تا اينكه با تعدادي از دانشجويان كه از طرف گردان هاي فلسطيني غزه به آنجا آمده بودند ، آشنا شدم
*احمد منصور : طبعاً درآن زمان ، غزه زير نظر مقامات مصري بود .
*احمد جبريل : من در مصر با مقامات و مسئولين آشنا شدم و با آنها در مورد مشكلات عمومي و غم و اندوه جامعه عرب صحبت كرديم .
*احمد منصور : آيا تعدادي از آنها را به ياد داريد ؟
*احمد جبريل : زكي ابوحيه ، فخري شقوره ، فايزجواد ، بيت الصايغ ، النونو .



نظرات (0 ارسال شد):
نظر خود را ارسال کنید