مردی بر بلندی
زندگانی داستانی اسطوره مقاومت عماد فائز مغنیه
قابله با پشت دستِ چپ عرق پیشانیاش را پاک کرد. لبخند به لب با صدایی کوتاه گفت: « مادر، نوزاد آرامی داری؛ مثل خودت... . » این را که گفت بلند شد و به سمت در خانه حرکت کرد و به پدر که چند ساعتی می شد در حیاط خانه منتظر نشسته بود اجازه داد تا مادر و نوزاد را ملاقات کند. فائز بیقرار وارد خانه شد. نگاهش که به همسر افتاد قطرات اشک از گوشه چشمانش جاری شد. نوزاد خوابیده بود و بیصدا نفس می کشید... .
*** ** ***
اشعه مستقیم آفتاب میگداختش. میدانست که پدر هم در زیر همین گرمای طاقت فرسا مشغول به کار است. با ارّه ای نسبتاً بزرگ به جان درختان خشک و بر زمین ریخته باغ افتاده بود. صاحب باغ که آمد از کار دست کشید و به تنه کوچک درخت پرتقال تکیه زد و نگاهش را به سمت او روانه ساخت.
- « با این که هوا گرم است امّا خوب کار کردهای. آفرین. در این دو ماه چهره باغ عوض شده. میدانم کم است. میدانم. امّا چه می شود کرد. بیا بگیر. این هم دستمزد این مدّت. »
عماد به آرامی جلو رفت و از صاحب باغ تشکر کرد. از باغ که بازگشت مستقیم رفت پیش روحانی روستا.
- « میدانم کم است. امّا با خودم عهد بسته بودم همه دستمزدم را بدهم به شما که برای ساخت مسجدِ روستا خرج کنید... . »
*** ** ***
- « اهل جنوبی؟ »
- بله.
- « کدام شهر؟ »
- صور.
- « روستایی هستی؟ »
به چشمان استاد خیره شده و با صدایی محکم گفت:
- طیردبا.
استاد از پشت عینک نیم نگاهی به او انداخت و باز پرسید:
- « فرانسه را کجا آموختی؟ »
کلاس ساکتِ ساکت بود. دانشجویی با شیطنت از آخر جواب داد:
- « استاد ببخشید، انگلیسی هم می داند! »
عماد می دانست دروس دانشگاهی اِقناعش نمی کند. در این یک سال هم که در بهترین دانشگاه بیروت درس خوانده، چندان راضی نبود.
برای آخرین بار نگاهی به سردرِ دانشگاهی انداخت که خیلی از جوانان لبنانی آرزوی درس خواندن در آن را داشتند. رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد... .
*** ** ***
فرمانده نظامی جنبش فتحِ فلسطین نام چند نفر از اعضای جدید یگان نظامیِ 17 که مسئولیت حفاظت از رهبران این جنبش را بر عهده دارند معرفی میکند. اسمش اوّل لیست است. اما مثل بقیه خوشحال نیست؛ حتّی بعد از گذشت چند ماه که حسابی فرماندههانش را شگفت زده کرده و مرد اول آن ها شده. فکرش جایی دیگر است. این گونه نمیشود... .
*** ** ***
ساعت 4 بعد از نیمه شب است. یک ساعتی از جلسهشان میگذرد. نشستهاند و با دقت به نقشه عماد گوش میکنند:
- « امروز روز بزرگی برای بقاع است. ساعاتی دیگر مردم این شهر به شما افتخار خواهند کرد. کافیست آنچه گفتهام را مو به مو اجرا کنید... . »
در بعدازظهر همان روز، نیروهای صهیونیست هرچه میزنند به درِ بسته میخورند. پشت این نقشه کیست؟
شهر نبطیه بعد از مدّتها طعم آزادی را میچشد... .
*** ** ***
اول جوانیاش است. نهایتاً 23 سال. خشم رئیس جمهور وقت آمریکا درآمده. انفجار مقر نیروهای مارینزِ آمریکایی و چتربازان فرانسوی، نیروهای امنیتی جهان را انگشت به دهان کرده. رئیس جمهور میگوید: «100 سال هم طول بکشد طراح نقشه این دو عملیات را مجازات می کنیم».
خوب میدانند هر دو عملیات از یک جا آب میخورد. رئیس سیا کلافه شده. برای فرار از انتقادها میگوید: « کار عماد است! شک نداریم. برای دستگیری اش پنج میلیون دلار میدهیم... . »
پیرمردی لبنانی که گوشه بازار نشسته سرش را بالا میگیرد، دود قلیانش را به آرامی بیرون میدهد و زیر لب می گوید:
« گمان می کنند کشک است. لبنان حاله فریده! »
*** ** ***
هر عملیاتی علیه اشغالگران در لبنان و منطقه رخ میدهد یک گروه و یک فرد را بیشتر مقصر نمیدانند: سازمان جهاد اسلامی لبنان، عماد فائز مغنیه.
استاد رشته مدیریت بازرگانیِ دانشگاه آمریکایی بیروت چند روزی است که به فکر فرو رفته:
« این اسمِ عماد چقدر برایم آشناست. »
*** ** ***
چند صباحی میشود که رضوان صدایش میکنند. از اسمی که برای خودش انتخاب کرده خوشحال است. دوستانش هم نمیدانند مرد آرامی که گاهی اوقات با او نماز میخوانند همان فرد پنج میلیون دلاری مورد اشاره رئیس سیا و روزنامه نیویورک تایمز آمریکاست. فردی که حالا رسانه های غربی اتهام هواپیماربایی را هم به گردن او انداختهاند.
رضوان، فارغ از هیاهوهای تبلیغاتی به کار خویش مشغول است. او اکنون مسئولیت تمامیِ امور نظامی و امنیتی حزب الله را به عهده گرفته. سید عبّاس موسوی خوب میداند وظایف را چگونه تقسیم کند. مرد اوّلش عماد است... .
*** ** ***
فائز دو پسر دیگر هم دارد. جهاد و فواد. هر کدام به کاری مشغولند. تجارت، فواد را شیفته خود ساخته. خوب می داند کجا و چطور خرجش کند. با حزب الله بیگانه نیست. این را موساد هم خوب میداند. فکر بدی نیست. « احمد حلاقِ » جاسوس را روانه میکنند تا با فواد ارتباط برقرار کند. شاید با بهانه کمک مالی به حزب الله بشود عماد را به چنگ آورد. مکان ملاقات، محله صفیر در جنوب بیروت. همه آمدند غیر از آن کسی که باید باشد. خودروی بمب گذاری شده منفجر میشود و فواد و یارانش به خیل شهدا میروند امّا در میان شهدا و مجروحین اسمی از عماد به چشم نمیخورد.
مدّتی بعد احمد حلاق با نقشهای حساب شده از سوی عماد، به سزای عمل خائنانهاش میرسد... .
*** ** ***
اوضاع عراق به هیچ وجه خوب نیست. حزب بعث به کمک فرانسه، اکثر هواداران حزبالدعوه را از میان برداشته. شیعیان در سختترین شرایط مبارزه می کنند. یک خبر در لبنان مثل بمب میترکد:
« لوئی دولامار سفیر فرانسه در بیروت کشته شد. »
چندی بعد سفارتخانههای آمریکا و فرانسه در کویت هم به روی هوا میرود. با وجود بر عهده گرفتن مسئولیتِ این قضایا از سوی حزب الدعوه، متّهم همیشگی یک نفر است. همان کسی که انفجار سفارت رژیم صهیونیستی در بئنوس آیرسِ آرژانتین را هم به او نسبت دادهاند.
رضوان در اوج مظلومیت، همچنان متهم شماره یک است.
*** ** ***
بالای تپّهای ایستاده است و با دوربین فرار آخرین نیروهای صهیونیست را از جنوب لبنان رصد میکند. ابرهای کوتاه خاکستری رنگ به سرعت حرکت میکردند و آسمان را سُربی کرده بودند. بادِ بکر وزنده بهاری نوک بینیاش را کمی سرد کرده بود. دوربین را به دست چپ گرفته و از تپّه پایین آمد.
- « کجا میری رضوان؟ خودت رو برا جشن آماده کن... »
- « می رم نماز بخونم. آسمون رو نمیبینی؟!... »
*** ** ***
رسانههای صهیونیستی نمیتوانند خشمشان را پنهان کنند. مجری شبکه 10 رژیم صهیونیستی مدام سرخ و سیاه میشود. کمی آن طرفتر در المنار شیرینی پخش میکنند:
« گولد فاسر و الداد ریغیف دو سرباز صهیونیست در عملیاتی به نام وعده صادق به اسارت نیروهای حزبالله درآمدند... . »
رضوان بر روی یکی دیگر از برنامههای پیش رویش خط میکشد. روزهای سختی در پیش است.
*** ** ***
به کودک و زن و غیر نظامیان هم رحم نمیکنند. از زمین و هوا جنوب را میکوبند. «هدف حذف حزبالله است. هرچه پیش آمد مشکل نیست. » این نهایت جنون نیروهای صهیون است. امّا مقاومت بیکار ننشسته. نصرالله هم به مانند سیّد عباس، مسئولیت را به همان کسی داده که حالا 25 میلیون دلار میارزد... .
ورق به سمت دیگری برمیگردد. صاروخهای حزب الله امان اولمرت را ربوده. شکار مرکاوا برای نیروهای عماد همچون به دام انداختن مگس راحت و آسان شده. دستور عقب نشینی از لبنان بعد 33 روز درگیری، بهترین راه حل ممکن برای مقامات تلاویو است.
مردی دوباره بر روی یک بلندی دوربین را به چشمانش نزدیک می کند... .
*** ** ***
نشسته است گوشه حرم و آرام آرام اشک می ریزد. احساس میکند به صاحب ضریح بسیار نزدیک شده. با وجود بغض سنگین گلوگیر، آه سوزناکی میکشد و زیر لب زمزمه میکند:
« السلام علیکِ یا بنتالحسین. السلام علیکِ یا رقیه... . »
*** ** ***
چند ساعتی میشود که مقامات سوریه در بُهتی شدید فرو رفتهاند. نصرالله، بشار اسد را آرام میکند:
« با کمال افتخار اعلام می کنیم.... . »
و اعلام کردند شهادت فرمانده جهادی و نابغهشان را.
« اسطوره، اسطوره شد. »
...
نویسنده: مهدی بهرامی (وبلاگ نماینده)



نظرات (1 ارسال شد):
سلام
ایشون اصلا در دانشگاه aub تحصیل نکردن لطفا در نوشتتون اصلاح کنید
...........
با سلام
لطفا شما نیز اطلاعات خود را بیشتر نمائید
عماد مغنیه در حدود یک سال در دانشگاه آمریکایی بیروت و در رشته مدیریت بازرگانی تحصیل نمودند و بعد هم انصراف دادند.
با تشکر
مدیریت سایت حاج رضوان
نظر خود را ارسال کنید