خانه | ادبیات مقاومت | داستان | اسطوره طیردبا

اسطوره طیردبا

image

اسطوره طیردبا

 

با اضطراب از جا کنده شد. قطرات اشک آرام آرام از گونه هایش پایین می آمدند. بالشتِ زیر سرش کاملا خیس شده بود. خیلی وقت می شد که خوابِ برادرانش را ندیده بود.

« فواد و جهاد در میان انبوه درختان میوه نشسته بودند و بلند بلند صدایش می زدند. خیلِ دوستان قدیمی اش هم بودند. دسته هایی از ملائکه هم با گل های سرخ لاله به استقبالش آمده بودند. طنین زیبایی هم در گوش هایش می پیچید که: هنیاً لک، هنیاً لک. به پشتش که نگاه کرد، خانواده اش را دید که پیشاپیش آنها مادر در حالی که کاسه ایی از آب را در دست گرفته بود، ایستاده بود و اشک می ریخت. مدّت ها بود که مادرش را اینچنین گریان ندیده بود. بی اختیار گریه اش گرفت. جهاد و مصطفی هم زیر شانه های پدر بزرگشان را گرفته بودند. مادر که کاسه آب را پشت سرش پاشاند، همگی با هم صلوات فرستادند: اللّهم صلی علی محمّد و آل محمّد...»

عقربه های ساعت، چهار و سی دقیقه بامداد را نشان می داد. از روی تخت بلند شد و دیگر نخوابید.

***                                   ***                              ***                                       ***

از چهره بشّاشِ پیرمردِ مغازه دار دانست که فروشنده از اهالیِ « حُمص » است. چند سکّه روی کفّه ترازو گذاشت و انگشتِ سبّابه اش کلوچه کوچکی را نشانه رفت. پیرمرد خنده ایی کرد و گفت:

« آقا ماشالله با این هیکلی که شما داری، فکر نکنم یه کلوچه کافی باشه؟! »

پاسخِ شوخیِ پیرمرد را تنها با لبخندی ملایم داد. مغازه دار باز پرسید:

« فضولی نباشه آقا. می خواستم بدونم شما تازه ساکن این محل شدید؟ »

چند ثانیه ایی به عکس قاب بالای مغازه که تصویر حافظ اسد را در کنار پسرش بشّار نشان می داد، نگاه کرد و باز هم همان لبخند ملیح را تحویل پیرمرد داد. برای بارِ چندم از فروشنده تشکّر کرد و از مغازه خارج شد.

چند روز بعد  پیرمردِ مغازه دار تازه متوجه شده بود که مشتریِ هیکلی اش، نزدیک به بیست و پنج سال بود که ساکن هیچ مکانی نشده بود!.

***                                 ***                                ***                                      ***

با وجودِ سختی ها و مشکلات امنیتی، باز هم برای زیارت به سمت حرم حرکت کرد. سرش را رو به بالا گرفت. انتهای آسمان قرمز شده بود و هوا داشت تاریک می شد. هنوز هم به خواب دیشب می اندیشید. پرچم مشکیِ بالای گنبد، خبر از سالروز شهادت صاحب حرم را می داد. بعد از خواندن نماز و زیارت، برای همه کسانی که در خواب دیده بودشان دعا کرد. باز هم چشمانش خیس شده بود. دلش نمی آمد حرم را ترک کند. حس می کرد این آخرین باریست که گنبدِ طلایی حرم حضرت رقیّه را می بیند. از حرم که بیرون آمد تازه یادش افتاده بود که به یک مهمانی دعوت شده. با احتیاط کامل به سمت ماشین به راه افتاد. دوباره به سمت آسمان نگاهی انداخت. ماه عظیم و مسی رنگی را دید که بر فراز اُفق قد افراشته بود. ماشین را روشن کرد و به سمت کفر سوسه حرکت کرد... .

***                                 ***                                     ***                                ***

ساعت از ده گذشته بود. قرصِ ماه به وسطِ آسمان رسیده بود و انگار دنیا در مایعی خضرایی غوطه می خورد. حتّی مهمانی امشب هم نتوانسته بود خاطره خواب دیشب را از ذهنش محو کند. یک لحظه تمام حوادث زندگی پیش رویش نقش بازی کردند. بغضِ عجیبی گلویش را می فشرد. با هر قدمی که به سوی ماشین برمی داشت احساسِ آرامش بیشتری می کرد. بیست و چند سال بود که به چنین آرامشی دست پیدا نکرده بود. به ماشین که نزدیک شد بویِ خاصّی مشامش را آزرد. بر خلاف همیشه، اینبار چندان توجّهی نکرد. نمی خواست آرامشی را که بعد از سالها زندگیِ مخفیانه بدست آورده بود را به همین راحتی از دست دهد. به آرامی داخل ماشین شد. استارت را که زد همه جا سبز شد... . حالا دیگر فرزندِ روستای طیردبا، اسطوره شده بود.

منبع: وبلاگ نماینده (namayandh.blogfa.com)

نظرات (0 ارسال شد):

نظر خود را ارسال کنید comment
لطفاً کدی که در عکس می بینید را وارد کنید :
  • email ارسال ایمیل به دوست
  • print پرینت نسخه
  • Plain text متن کشف
سنجش این مطلب
0